تبليغاتX
روزگار غریبی ست نازنین.................


روزگار غریبی ست نازنین.................

من نميگويم هرگز نبايد در نگاه اول عاشق شد.....

 

اما اعتقاد دارم بايد بار دوم هم نگاه كرد......

نوشته شده در سه شنبه دهم آبان 1390ساعت 12:15 توسط فانوس| |

به سلامتی‌ اون پسری که...


 

وقتی‌ تو خیابون نگاهش به یه دختر ناز و خوشگل میفته

 

 بازم سرشو میندازه پایین و زیر لب میگه:

 

 اگه آخرشم باشی‌... انگشت کوچیکهٔ عشقمم نیستی...!!!

نوشته شده در دوشنبه یازدهم مهر 1390ساعت 9:48 توسط فانوس|

 هر چی ته دلته آخر این جمله

بنویس...

 


زندگی زیباتر بود اگر...

نوشته شده در دوشنبه یازدهم مهر 1390ساعت 9:44 توسط فانوس| |

کاش میدانستی

  نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن

 



    ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت

 سرازیر میشد ...




    کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه

 دلتنگیها و نبودنهایت میشد ...




    کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت

 می گذاشتم



    و دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو

 عاشقی برایم عذاب است




    میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای

 عاشق شدن ندارم...




    کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از

 عشق بر تو عاشقم...



    میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی

 برایم پر از درد و عذاب میشود



    میدانم که نمیدانی بدون تو دیگربهانه ای نیست

 برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت ...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390ساعت 22:57 توسط فانوس| |

هیچوقت خودت را برای کسی شرح نده، کسی که تو

 را دوست داشته باشد نیازی به این کار ندارد و

 

کسی که تو را دوست ندارد، آن را باور

 نخواهدکرد......

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390ساعت 22:52 توسط فانوس| |

از این ناراحت نیستم که چرا منو با بی رحمی پس زدی.............

از این دلم میگیره که چرا حتی یه خداحافظی نکردی.................

اون چشمایی که همیشه میگفتی عاشقشی بعد رفتن تو دیگه تو چشم هیچ کس باز نمیشه.........

اون دستایی که همیشه گرمی دستای تو بود حالا سردی نگاه آخر تو رو داره................

رفتی و حتی پشت سرت رو نگاه نکردی رفتی و حتی یه لحظه با خودت نگفتی بعد تو چی سر من

میاد.....

رفتی و حالا چشمام تو رو از من می خوان ...................

رفتی و حالا دستای سردم گرمی وجودمو از تو طلب دارن ..........................

بی معرفت لا اقل بیا و دلی رو که بردی پس بده

نوشته شده در پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390ساعت 12:50 توسط فانوس| |

سرم تو دنیای خودم بود یه دنیای رنگی قشنگ که توش بزرگترین

 مشکلم شاید پیدا نشدن لباس با رنگ مورد علاقه ام بود . بی اجازه پا

 گذاشت تو دنیام یه غریبه بود سلام کرد جواب سلامشو ندادم لبخند زد

 نگاهش نکردم بهم نزدیک شد  ازش فاصله گرفتم . دستامو گرفت تو

 چشمام نگاه کرد تو چشماش نگاه کردم . گفت میشم تموم دنیات گفتم

 دنیای من قشنگه نمی خوام از دستش بدم.   بهم زل زدو گفت میبرمت

 به یه دنیای قشنگتر  گفتم من راهو بلد نیستم گفت من محکم دستاتو

 میگیرم نمیزارم گم بشی . گفتم قول بده تنهام نزاری منو بوسید و بهم

 قول داد تا آخرش پیشم باشه گرمی دستاش  برق چشماش و لذت بوسه

 اش منو راهی سفری کرد که هنوز

 مسافرشم .                                             

 حالا دنیام بزرگتر شده مشکلاتم خیلی بزرگتر از دنیام .......ولی همه

 ی اینا به بودن اون غریبه که حالا شده تک تک نفسهام و بودنش نبض

 زندگیم و رقم میزنه می ارزه  غریبه ای که از جون بهم

 نزدیکتره................

نوشته شده در چهارشنبه سوم فروردین 1390ساعت 14:9 توسط فانوس| |

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 12:56 توسط فانوس| |

مي خواهم برايت بنويسم اما مانده ام كه از چه چيز و از چه كسي بنويسم

از تو كه بي رحمانه مرا تنها گذاشتي يا از خودم كه چون تك درختي در كوير خشك

مجبور به زيستن هستم.
از تو بنويسم كه قلبت از سنگ بود يا از خودم كه شيشه اي بي حفاظ بودم؟
از چه بنويسم؟
از دلم كه شكستي"يا از نگاه غريبت كه با نگاهم اشنا شد؟

ابتدا رام شد"اشنا شد و سپس رشته مهر گسست و رفت و ناپيدا شد.
از چه بنويسم؟
از قلبي كه مرا نخواست يا قلبي كه تو را خواست؟
شايدم اگر در دادگاه عشق محاكمه بشويم"
دادستان تو را مقصر نداند و بر زود باوري قلب من كه تو را بي ريا و مهربان انگاشت
اتهام بزند
شايد از اينكه زود دلبسته شدم و از همه ي دلبستگي ها بريدم تا تو را داشته باشم
به نوعي گناهكاري شناخته شدم
نه!نه! شايد هم گناه را به گردن چشمان تو بگذارند كه هيچ وقت مرا نديد"
يا نديده گرفت چون از انتخابش پشيمان شده بود
عشقم را حلال كردم تا جان تو را ازاد كنم
كه شايد دوري موجب دوستي بيشترمان بشود و تو معناي((دوست داشتن)) را درك كني
اما هيهات...كه تو انرا در قلبت حس نكردي و معنايش را ندانستي...
از من بريدي و از اين اشيان پريدي...

((اي كاش هيچ گاه نگاهمان با هم اشنا نشده بود...
اي كاش هرگز نديده بودمت و دل به تو دل شكن نمي بستم.
اي كاش از همان ابتدا"بي وفايي و رياكاري تو را باور داشتم.
انتظار باز امدنت بهانه اي براي ها هاي گريه هاي شبانه ام شد و علتي براي چشم به راه دوختن و از اتش غم سوختن و ديده به در دوختم...))
اما امشب مينويسم تا تو بداني كه ديگر با ياداوري اولين ديدارمان چشمانم پر از اشك نميشود.چون بي رحمي ان قلب سنگين را باور دارم.
امشب ديگر اجازه نخواهم داد كه قدم به حريم خواب ها و روياهايم بگذاري...
چون اين بار((من))اينطور خواسته ام هر چند كه علت رفتن تو را نميدانم
و علت پا گذاشتن روي تمام حرفهايت را...
باور كن...
كه ديگر باور نخواهم كرد عشق را...ديگر باور نميكنم محبت را...
و اگر باز گردي به تو نيز ثابت خواهم كرد...

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 12:38 توسط فانوس| |

دلم با من بدون تو

نمی سازد..............

نوشته شده در سه شنبه سی ام شهریور 1389ساعت 17:29 توسط فانوس| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ